اخبار:   

جرائم امنيت عمومي (محاربه) PDF چاپ نامه الکترونیک
نوشته شده توسط Administrator   
شنبه ۰۶ شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۱۶:۱۶

سيدمحمدباقر حكيم
اسلام نظامي كامل و فراگير است كه به همؤ ابعاد زندگي بشر عنايت دارد. با نگاهي اجمالي و كلي به شريعت و قوانين انعطاف پذير اسلام و همه جانبه بودن آن و برخورداري‏اش از جزئيّات و ريز قضايا، اين ويژگي و جامعيت به وضوح ديده مي‏شود. درحالي كه ساير اديان آسماني و مكتب‏هاي غير آسماني فاقد چنين ويژگي‏هايي هستند.
در آيه‏هاي قرآن كريم براين ويژگي‏ها تأكيد شده است:
...ونزّلنا عليك الكتاب تبيانا لكلّ شيء و هدي و رحمة و بشري للمسلمين؛
1[اي پيامبر!] ما اين كتاب را براي تو فرستاديم تا حقيقت هرچيز را روشن كند و براي مسلمانان هدايت و رحمت و بشارت باشد.
...و لتعلموا عدد السّنين و الحساب و كلّ شيء فصّلناه تفصيلا؛
2تا آن كه شمار سال‏ها و حساب اوقات را بدانيد و همه چيز را مفصّل بيان كرديم.
...و هو الّذي أنزل إليكم الكتاب مفصّلا...؛
3او خدايي است كه كتابي چون قرآن را كه همه چيز درآن بيان شده است، به سوي شما فرستاد.
الف) درسخنان رسيده از پيامبر گرامي اسلام(ص) و اهل بيت آن حضرت نيز براين معنا و ويژگي تأكيد شده است؛ از جمله: در روايت معتبري كه كليني از امام صادق(ع) نقل كرده آمده است:
خداوند تبارك و تعالي همه چيز را در قرآن آورده است؛ به گونه اي كه به خدا سوگند از بيان هيچ يك از نيازهاي بشر فروگذار نكرده است و هيچ يك از بندگان او نمي‏تواند بگويد: اي كاش اين مطلب در قرآن آمده بود مگر اين كه خداوند آن را در قرآن آورده باشد.


4ب) امام صادق(ع) در حديث معتبر ديگر مي‏فرمايد:
ما من شيء إلاّ وفيه كتاب و سنّة؛
5دربارؤ همه چيز سخني در كتاب و سنت وارد شده است.
ج) درحديث ديگر نيز مي‏فرمايد:
ما من أمر يختلف فيه إثنان إلاّ وله أصل في كتاب اللّه و لكن لاتبلغه عقول الرجال؛
6دو نفر درهيچ امري با هم اختلاف نكنند مگر اين كه دركتاب خدا حكم آن امر بيان شده باشد ولي عقل مردم به آن پي نمي‏برد.
تدوين مقررات كيفري و حقوق جنايي يكي از مهم ترين ابعاد نظام اسلامي است؛ اين نظام درقوانين حقوقي خود همه جرايم را ياد آور شده و در سطوح مختلف ، حدود و كيفرهاي گوناگوني وضع كرده است.
د) در صحيحؤ داود بن فرقد به نقل از پيامبر خدا(ص) در تأكيد براين جامعيت آمده است:
إنّ اللّه قد جعل لكلّ شيء حدّا و جعل لمن تعدّي ذلك الحدّ حدّا؛
7خداوند براي هر چيزي حد و مرزي قرارداده و براي هركسي كه از آن مرزها پا فراتر نهد، حد [وكيفري] مشخّص كرده است.
هـ) علي بن حسين بن علي بن رباط نيز در همين مورد درحديثي ديگر از امام صادق(ع) روايت كرده است:
پيامبر خدا(ص) فرمود: خداي بزرگ و بلند مرتبه براي هر چيز مرزي قرارداده است و براي هركس كه از اين مرزها تجاوز كند حدّي [كيفري] قرارداده است.
8براين اساس مي‏توانيم از مجموع قوانين وارده، نظريه اي همه جانبه و كامل درخصوص جرايم و جنايات و كيفرها و حدود و احكام مترتب برآنها به دست آوريم.
درخور توجه است كه درنظام اسلامي مي‏توانيم جرايم را با عنايت به طبيعت، اهداف، پيامدها و كيفرهاي آنها، به پنج دسته تقسيم كنيم:
1.جرايم فتنه: جرايمي هستند كه شالوده‏هاي عقيدتي و سياسي نظام اسلامي را نشانه رود.
2.جرايم امنيت ملّي: جرايمي مانند محاربه و افساد در زمين كه هدف آنها اخلال در نظام اجتماعي و روابط امنيتي و اقتصادي و اخلاقي درجامعه است.
3. جرايم سياسي: ارتكاب جرم بر ضد گروهي خاصّ از مسلمانان، به خطر انداختن حاكم اسلامي، تلاش براي تغيير حاكم اسلامي يا تغيير روش‏ها و التزامات و تصميمات و فرمان‏هاي او، از انواع جرايم سياسي شمرده مي‏شوند.
4. جرايم اجتماعي محدود: به جرايمي كه در اثر وقوع آن، پايگاه اخلاقي و بنيادهاي اجتماعي جامعه به طور محدود يا فردي صدمه ببيند، جرايم اجتماعي محدود گفته مي‏شود؛ همچون زنا، دزدي، قذف و ميگساري.
5.جرايم عادي يا شخصي: تجاوز به اشخاص و حقوق آنها جرايم عادي يا شخصي شمرده مي‏شود؛ مانند جرايم مربوط به قصاص چون: قتل يا نقص عضو و...، يا جرايم مربوط به ضمان چون: غصب.
دراين جا دربارؤ دومين دسته از جرايم ـ يعني جرايم مربوط به امنيت اجتماعي و نظام، موسوم به «ارتكاب جرم برضدّ امنيت ملّي » مانند محاربه ـ از سه جهت بحث مي‏كنيم:
1. تشخيص موضوع حكم محاربه در پرتو قرآن كريم به ويژه آيؤ محاربه و روايات فقهي.
2. امكان بحث و بررسي در بارؤ توسعؤ دايرؤ موضوع و تكوين نظريه اي فراگير ، به گونه اي كه همؤ جرايم مربوط به امنيت عمومي را شامل شود؛ از قبيل آدم ربايي، تجارت مواد مخدر، بردگي سفيد(جرايم مربوط به فاحشه گري و خريد و فروش زنان روسپي) و ديگر جرايم مشابه.
دراين بخش خواهيم كوشيد مصاديق اين گونه جرايم را متناسب با شرايط سياسي، اجتماعي ، اخلاقي و اقتصادي عصر كنوني مشخص كنيم.
3. تشخيص حكم جرم محاربه و همچنين تشخيص حكم و نوع كيفرها و مجازات‏هاي مترتب بر جرايم مربوط به امنيت عمومي و اجتماعي و چگونگي تنفيذ و اجراي احكام مزبور.
تشخيص موضوع محاربه
اين موضوع از چند جهت بررسي مي‏شود:
جهت اوّل: بحث در مدلول آيؤ زير است:
إّنما جزاء الّذين يحاربون اللّه و رسوله و يسعون في الأرض فسادا أن يقتّلوا أو يصلّبوا أو تقطّع أيديهم و أرجلهم من خلاف أو ينفوا من الأرض ذلك لهم خزي في الدّنيا و لهم في ال‏آخرة عذاب عظيم؛
9كيفر آنان كه با خدا و رسول او به جنگ برخيزند و در زمين به فساد كوشند جز اين نباشد كه آنها را به قتل رسانده يا به صليب كشند يا دست و پايشان به خلاف ببرند(دست راست را با پاي چپ يا بالعكس) يا نفي بلد و تبعيد كنند. اين ذلّت و خواري عذاب دنيوي آنهاست و درآخرت باز به عذابي بزرگ معذّب خواهند بود.
دراين آيه، دو عنصر درموضوع حكم محاربه اخذ شده است: محاربه با خدا و رسول او و نيز افساد در زمين.
عنصر اوّل ـ محاربه
نخستين بخش آيؤ مورد بحث يعني «إنّما جزاء الّذين يحاربون اللّه و رسوله...» بيانگر دخالت عنصر محاربه در تحقق موضوع حكم آن است.
با مراجعه به فرهنگ‏هاي لغت و قرآن كريم مي‏توان به شناخت مفهوم لغوي واژؤ «محاربه» و مراد از آن پي برد.
«محارب» از ريشؤ «حرب» و معناي لغوي آن نقيض«سلم» يعني آشتي است. بنابر اين، واژؤ مزبور از نوعي مقاتله(كار زار) گرفته شده كه در آن از ابزار قدرت و زور استفاده مي‏شود. براساس اين تعريف بين محاربه به معناي مقاتله، و منازعه به معناي خصومت و عداوت تفاوت قائل مي‏شويم.
زبيدي درتاج العروس گويد:
حرب در برابر سلم است و اين دو واژه نقيض يكديگرند. از اين رو به «قتال»، «حرب» گفته مي‏شود. براساس تحقيق سهيلي حقيقت معناي واژؤ «حرب» عبارت است از: تيراندازي دو جانبه با خدنگ، پرتاب نيزه به سوي يكديگر، تاختن با شمشير بريكديگر، معانقه(گلا ويز شدن) و كشتي گرفتن....
10با نگاهي به تعريف‏ها و عناوين فوق روشن مي‏شود كه ويژگي استفاده از ابزار قدرت در اظهار خصومت و دشمني در همؤ آنها وجود دارد گر چه در برخي، چون معانقه و مصارعه، از سلاح استفاده نمي‏شود.
بنابراين، استعمال واژؤ «حرب» درمواردي كه جنگ حقيقي و اعمال زور وجود نداشته باشد، استعمال مجازي و كنايه اي است؛ مانند استعمال واژؤ«حرب» به معناي دشمن درجملؤ «أنا حربء لمن حاربني» و به معناي محارب در جملؤ «فلان حرب فلان» و به معناي دشمن و محارب درجملؤ «فلان حرب لي»(فلاني دشمن و محارب من است، هرچند كه محاربش نباشد...).
11براساس اين تعريف‏ها دربرخي از استعمالات واژه «حرب»، كارزار با اسلحه و ديگر ابزار آلات جنگي و قهري، به مرحلؤ فعليت نرسيده است ليكن دشمني دراين گونه استعمال‏ها به منزلؤ قتال و كارزار قرار گرفته است و كلام ابن منظور در جملؤ «فلان حرب لي، أي: عدوّ محارب و إن لم يكن محاربا»12 بيانگر همين استعمال است.
از اين رو در لسان لعرب، واژؤ «حرب» را در آيؤ «فأذنوا بحرب من اللّه و رسوله» به «قتل» تفسير كرده است.
آري، او در تفسير آيؤ «...الّذين يحاربون اللّه و رسوله»، اين واژه را به معصيت و نافرماني تفسير كرده است؛ گويا چون وقوع جنگ حقيقي با خدا و پيامبر را نامعقول مي‏پنداشت كلمؤ «محاربه» را در آيه به معصيت تفسير كرد. ليكن ابن منظور وقتي كه به تعريف معناي محاربه از ديدگاه علما و مفسران مي‏پردازد، دوباره حرب را به قتال معنا مي‏كند و از عداوت و عصيان به استعمال سلاح و زور تعبير مي‏آورد.
اين معنا را مي‏توانيم در ساير استعمالات و مشتقات ماده «حرب» پيدا كنيم؛ مانند «حربه» به معناي زوبين يا نيزؤ كوتاه و «حرب» به معناي همه مالش به تاراج رفت و«حارب» به معناي مسلّح.
محاربه در قرآن كريم
«حرب» كه ريشؤ محاربه است، در شش جاي قرآن به كار رفته است. علاوه بر آيؤ محاربه13 كه محور بحث ماست، در آيه‏هاي زير نيز به چشم مي‏خورد:
ي‏آ أيّها الّذين آمنوا اتّقوا اللّه و ذروا ما بقي من الرّبوا إن كنتم موءمنين فإن لم تفعلوا فأذنوا بحرب من اللّه و رسوله و إن تبتم فلكم روءوس أموالكم لاتظلمون ولا تظلمون؛
14اي كساني كه ايمان آورده ايد! از خدا بترسيد و ربا خواري مكنيد اگر به راستي اهل ايمانيد. اگر ترك ربا نكرديد بدانيد كه به جنگ خدا و رسول او برخاسته ايد و اگر از اين كار پشيمان شديد اصل مال شما براي شماست؛ به كسي ستم نكرده و ستمي نكشيده ايد.
و قالت اليهود يداللّه مغلولة غلّت أيديهم و لعنوا بما قالوا بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشاء و ليزيدنّ كثيرا منهم ما أنزل إليك من ربّك طغيانا و كفرا و ألقينا بينهم العداوة و البغض‏آء إلي يوم القيامة كلّم‏آ أوقدوا نارا للحرب أطفأها اللّه و يسعون في الأرض فسادا و اللّه لايحبّ المفسدين؛
15يهود گفتند: دست خدا بسته شد [وديگر تغييري درخلقت نمي‏دهد و چيزي از عدم او وجود نخواهد آمد.] به سبب اين گفتار دروغ دست آنها بسته و به لعن خدا گرفتار شدند، بلكه دو دست خدا(دست قدرت و رحمت) گشاده است و هرگونه بخواهد انفاق مي‏كند. قرآني كه بر تو نازل شد بركفر و طغيان بسياري از اهل كفر بيفزود و ما به كيفر آن تا قيامت آتش كينه و دشمني را درميان آنها برافروختيم. هرگاه براي جنگ با مسلمانان آتشي برافروزند خدا آن آتش را خاموش سازد و آنها در روي زمين به فساد مي‏كوشند. [ستم در بارؤ ضعيفان و حقوق ناتوانان و اطاعت شهوت و غضب مي‏كنند.] خدا هرگزمردم ستمكار مفسد را دوست نمي‏دارد.
فإمّا تثقفنّهم في الحرب فشرّدبهم من خلفهم لعلّهم يذّكّرون و إمّا تخافنّ من قوم خيانة فانبذ إليهم علي سوآء إنّ اللّه لايحبّ الخ‏آئنين؛
16[اي رسول ما!] [مردم بد عهد پيمان شكن] چون با آنان به كارزار مشغول شوي تهديد و مجازات و اندرز، آنان و پيروانشان را پراكنده ساز. باشد كه متوجه [زشتي نقض عهد] شوند. يا چنانچه از خيانتكاري گروهي از معاندين خود مي‏ترسي دراين صورت تو نيز با حفظ عدل و درستي عهد آنها را نقض كن[تا تكليف خود را با تو بدانند و با وجود خيانتكاري آنها فريب و خيانتي از طرف تو به آنها نرسد] كه خدا خيانتكاران را دوست ندارد.
والّذين اتّخذوا مسجدا ضرارا و كفرا و تفريقا بين الموءمنين و إرصادا لمن حارب اللّه و رسوله من قبل و ليحلفنّ إن أردنا إلاّ الحسني و اللّه يشهد إنّهم لكاذبون؛
17آن مردم منافقي كه مسجدي براي زيان به اسلام برپا كردند [تا مردم به مسجد پيغمبر و نماز او حاضر نشوند] و مقصودشان كفر و عناد و تفرقه بين مسلمانان و مساعدت با دشمنان ديرينؤ خدا و رسول بود و با اين همه، قسم‏هاي موءكّد ياد مي‏كنند كه ما هيچ قصدي جز قصد خير و توسعه اسلام نداريم. خدا گواهي مي‏دهد كه محققا دروغ مي‏گويند.
فإذا لقيتم الّذين كفروا فضرب الرّقاب حتّي إذا أثخنتموهم فشدّوا الوثاق فإمّا منّا بعد و إمّا فدآء حتّي تضع الحرب أوزارها ذلك ولو يش‏آء اللّه لانتصر منهم و لكن ليبلو ا بعضكم ببعض و الّذين قتلوا في سبيل اللّه فلن يضلّ أعمالهم؛
18شما موءمنان چون[درميدان جنگ] با كافران روبه رو شويد بايد [شجاعانه] آنها را گردن زنيد تا آن گاه كه از خونريزي بسيار، دشمن را از پا درآوريد[و به كلي مغلوب و تسليم سازيد] پس از آن اسيران جنگ را محكم به بند كشيد تا بعدا آنها را آزاد گردانيد يا فدا گيريد تا زماني كه سختي‏هاي جنگ فروكش كند(يعني تا كافران تسليم شوند و جنگ خاتمه يابد و يا تا همه ايمان آرند و جنگ از جهان برافتد) اين حكم فعلي است و اگر خدا مي‏خواست خود از كافران انتقام مي‏كشيد[وهمه را بدون جنگ شما هلاك مي‏كرد] ليكن [خدا با اين جنگ بين كفر و ايمان] مردم را توسّط يكديگر مي‏آزمايد و آنان كه در راه خدا كشته شدند هرگز خداوند رنج و اعمالشان را ضايع نگرداند.
با نگاهي كلي و اجمالي به تفسير اين آيات درمي يابيم كه مصداق متيقن مادؤ «حرب» رويارويي و مقاومت قهر آميز و مسلحانه در برابر خدا و پيامبر است.
نكات زير نيز موءيّد برداشت و تفسير ياد شده است:
الف) استعمال واضح واژؤ «حرب» در رويارويي مسلحانه در آيه‏هاي 64 از سورؤ مائده و 57 از سورؤ انفال و چهار از سورؤ محمد(ص).
ب) قرارگرفتن واژه «تشريد»(پراكنده كردن دشمنان حربي و پيروانشان) دركنار واژؤ «حرب» در آيؤ 57 از سورؤ انفال.
درخور توجه است كه در دلالت و ظهور واژؤ «حرب» بر كارزار مسلحانه فرق نمي‏كند كه الف و لام موجود در آن الف و لام عهد باشد يا الف و لام جنس.
ج) ذكر پيمان شكني دشمنان خدا و مسلمانان در آيات قبل از آيؤ 57 سورؤ انفال.
19د) فرمان خدا به مسلمانان در بارؤ جمع آوري نيرو و اسلحه به منظور ايجاد ترس در صفوف دشمنان در آيات پس از آيؤ 57 سورؤ انفال.
20هـ) كنار هم قرار گرفتن اصطلاحات «فضرب الرّقاب»(زدن گردن‏ها)، «إثخان في القتل»(زياده روي در خونريزي)، «تشديد الوثاق»(سختگيري نسبت به اسيران جنگي» و ساير موارد مشابه در آيؤ چهار سورؤ محمد.
و) تعبير «إيقاد النار»(برافروختن آتش جنگ» در سورؤ مائده كه برجنگ و كارزار واقعي ظهور دارد.
ز) علاوه بر موارد فوق مفسران گفته اند: آيات مذكور در بارؤ جنگ‏هايي است كه بين پيامبر(ص) و يهوديان مدينه(از اهل كتاب) رخ داده است؛ مانند جنگ‏هاي آن حضرت با طوايف بني نظير، بني قينقاع، بني قريضه و ديگر طوايف.
ح) مفسران در بارؤ آيؤ ربا از سورؤ بقره، گفته اند: اين آيه ربا خواراني را كه پس از فتح طائف، رباهاي باقي مانده از عهد جاهليت را همچنان از بدهكاران خود طلب مي‏كردند، تهديد به جنگ و استفاده از زور مي‏كند.
براساس روايت مقاتل، اين آيه در بارؤ چهار برادر از اهل ثقيف(به نام‏هاي مسعود، عبد يا ليل، حبيب و ربيعه فرزندان عمروبن عميربن عوف ثقفي) نازل شده است؛ زيرا اينان به بني مغيره وام مي‏دادند و ربا مي‏گرفتند. پس از آن كه پيامبر به طائف وارد شد و با مردم ثقيف صلح كرد، اين برادران اسلام آوردند و طلب باقي مانده از رباي خود را از بني مغيره درخواست كردند و براي رفع اختلاف خود نزد عتاب بن اسيد ـ كارگزار رسول خدا در مكه ـ رفتند. عتاب قضيه را براي پيامبر نوشت و خداوند در پاسخ به آنان، آيؤ مزبور را نازل كرد.
درشأن نزول آيؤ مزبور نيز گفته اند: كه عباس و خالد بن وليد در زمان جاهليت با هم شريك بودند و معاملات ربوي با فرزندان عمروبن عمير از قبيلؤ ثقيف داشتند و پس از اسلام باقي ماندؤ رباهاي قبلي را از ايشان مطالبه مي‏كردند كه آيؤ مذكور در اين مورد نازل شده است.
21ط) همؤ مفسران در تفسير آيؤ مسجد ضرار از سورؤ توبه، گفته اند: منظور از «من» در آيؤ» ... و إرصادا لمن حارب اللّه و رسوله من قبل...» ابو عامر راهب است كه قبل از آن با رسول خدا به محاربه و كارزار برخاست و در برانگيختن احزاب برضد پيامبر نقش زيادي داشت. ابوعامر پس از فتح مكه به طائف گريخت و پس از فتح طائف و اسلام آوردن اهل آن، به روم گريخت و نصراني شد.
ابو عامر با نوشتن نامه اي به منافقان، از آنها خواست كه به ساختن مسجد برخيزند و براي جنگ و قيام بر ضد پيامبر، خود را آماده كنند واز سوي ديگر خود نيز نزد قيصر ـ پادشاه روم ـ رفت تا او را به جنگ عليه مدينه و بيرون راندن پيامبر(ص) از اين شهر، تشويق و ترغيب كند.
22درتفسير آيؤ مورد بحث(آيؤ محاربه) مفسران در شأن نزول آن و به عبارت ديگر، درتشخيص حادثه اي كه سبب نازل شدن اين آيه شده است، اختلاف كرده و سه احتمال ذكر كرده اند:
احتمال نخست ـ اين آيه در بارؤ اهل كتاب نازل شده كه پيمان شكستند و به فساد و تباهي در زمين پرداختند. ابن جرير طبري(درتفسير كبير) اين مطلب را از ابن عباس آورده است.23 اگر چه طبري از ضحاك دربرخي از نصوص روايت كرده است كه اين قوم راهزني هم مي‏كردند.
احتمال دوم ـ ابوداود و نسايي از قول ابن عباس، و طبري از قول حسن بصري و عكرمه گفته اند: اين آيه در بارؤ عموم مشركان نازل شده است و شامل مسلمانان نمي‏شود.
24احتمال سوم ـ بيشتر مفسران گفته اند كه اين آيه دربارؤ قومي تازه مسلمان نازل شده كه بر شتران جمع‏آوري شده از زكات يورش بردند و ساربانان را كشتند و شتران را به تاراج بردند. فقها نيز اين قول را برگزيدند.
ظاهر همؤ احتمالات مزبور نشان مي‏دهد كه «مخالفت و عصيان همراه با استفاده از زور» درمفهوم محاربه اخذ شده است؛ به استثناي روايت طبري از ابن عباس كه مطلق است و شامل غير كارزار نيز مي‏شود؛ زيرا پيمان شكني و فساد در زمين با قتال و كارزار و به كار بردن اسلحه و زور ملازم نيست، بلكه با عصيان و محاربؤ معنوي هم تحقّق مي‏يابد. ما اين مطلب را به روشني در دومين ركن از اركان محاربه بيان خواهيم كرد. اگر چه احتمال دارد كه مراد اين روايت اشاره به فعاليّت‏ها و اقدامات يهوديان درمحاربه با پيامبر(ص) باشد.
درمقابل آن همه نصوص و فتاوا كه بر بودن عنصر «زور و نيروي مادي» در محاربه تأكيد دارد علاوه بر مدلول لغوي مادؤ «محاربه» كه ذكر آن گذشت، نمي‏توان به روايت طبري اعتماد كرد.
چكيدؤ استنادات دربارؤ ادعاي اطلاق آيؤ مورد بحث ، به گونه اي كه مطلق خصومت و منازعه معنوي با خدا و رسولش را شامل شود، عبارت است از:
الف) بنابرآنچه از لسان العرب در تفسير جملؤ«فلان محارب لي» ذكر كرديم يعني، «فلاني دشمن محارب من است هر چند محاربه اي در كار نباشد» مفهوم «محاربه» در لغت، گاه در مجرد «خصومت» به كار مي‏رود و اين معنا اگر چه مجازي است، اما در زبان عربي استعمال شده است. و مي‏دانيم كه درقرآن كريم، استعمالات مجازي، فراوان يافت مي‏شود. بنابراين، احتمال دارد كه مراد قرآن، معناي مجازي آن باشد و شايد مناسب ترين معنا باشد، چنان كه برخي درهنگام نسبت دادن محاربه به خداوند همين معنا را برگزيده‏اند.
ب) گفته شد كه برخي چون ابن منظور محاربؤ مذكور در آيه رابر مجرد معصيت و نا فرماني حمل كرده اند و فاضل جواد در تفسير خود در تأييد همين معنا گفته است: احتمال دارد محاربه با خدا و رسولش مراد باشد به اين اعتبار كه به نهي خدا و رسول ازمحاربه، گوش ندادند و گويي عدم اطاعت از نهي خدا و رسول، نوعي محاربه و رويارويي با آنها تلقّي شده است.
از ديگر سو، چون عنوان محاربه در عرف، برمجرد معصيت و نافرماني صدق نمي‏كند ـ با اين توجيه كه گاه بروز اين عمل ناشي از ضعف و جهالت و ناداني است و در حقيقت مرتكب شونده، تمرد و نافرماني يا دشمني و خصومت با خدا راقصد نكرده است ـ پس مراد از خصومت با خداي متعال بايد به گونه اي باشد كه بر اصرار يا تمرّد و استمرار دلالت كند؛ مانند آن كه عصيان تكرار شود يا با نپذيرفتن حكم شرع يا نپذيرفتن فرمان پيامبر يا امام همراه‏باشد.
ج) در روايتي از ابن عباس ـ با قطع نظر از صحّت يا سقم آن ـ محاربه، مصداق نقض عهد و پيمان شكني تفسير شده است. بنابراين مي‏توان با استفاده از روايت مزبور، محاربه را بر چنين مصداقي تطبيق داد و مفهوم آن را شامل چنين مصداقي دانست.
ليكن نكات مزبور به تنهايي براي برگرداندن مفهوم محاربه از معناي لغوي و حقيقي آن به معنايي ديگر كافي نيست. به ويژه اين كه در تفسير آيات گذشته ذكر شد كه اين ماده در مواردي استعمال شده است كه عصيان و نافرماني همراه با توسل به زور(مبارزؤ مسلّحانه) باشد.
عنصر دوم ـ فساد در زمين
از جملؤ «و يسعون في الأرض فسادا» در آيؤمحاربه برداشت مي‏شود كه ايجاد فساد و تباهي در زمين دومين عنصر درموضوع حكم محاربه است.
در آغاز بايد معناي فساد در زمين را تبيين كنيم آن گاه از رابطؤ اين عنصر با موضوع جرم محاربه، سخن خواهيم گفت.
بحث اوّل ـ مفهوم« فساد در زمين»
الف) تعريف لغوي: درقاموس آمده است:
«فسد» ضدّ صلح و «الفساد» أخذ المال ظلما و الجدب و «تفاسدوا» قطعوا الأرحام؛
25«فسد» ضدّ «صلح» است و فساد يعني گرفتن مال از روي ظلم... «تفاسدوا» يعني قطع رحم كردند.
ابن منظور در لسان العرب گويد:
«فساد» نقيض صلاح است و «تفاسد وا القوم» يعني به هم ديگر پشت كرده و قطع رحم كردند. و بنا به گفتؤ زجاج واژؤ «فساد» درآيه«ظهر الفساد في البرّ و البحر» به معناي خشكي و بي حاصلي زمين، و قحطي دردريا يعني رواج قحطي درشهرهاي كنارؤ رودخانه‏هاست.
26راغب درمفردات خود مي‏نويسد:
«فساد» يعني خارج شدن چيزي از حالت اعتدال و فرق نمي‏كند اين عدم تعادل اندك باشد يا بسيار و «صلاح» ضد فساد است و واژؤ «فساد» در روح و روان و جسم و چيزهاي نامتعادل استعمال مي‏شود. خداوند فرموده است:«لفسدت السّماوات و الأرض» و «لوكان فيهما آلهة إلاّ اللّه لفسدتا» و «ظهر الفساد في البرّ و البحر».
27درتاج العروس آمده است:
شيخ ما گفت: عبارات آنان در بارؤ معناي «فساد» با هم اختلاف دارد؛ قول ضعيفي گفته است:«فسدالشيء» يعني باطل و نابود شد، و نيز يعني تغيير كرد. بيشتر مفسران «فساد» مذكور درآيؤ «لوكان فيهما آلهة إلا اللّه لفسدتا» را بر معناي اوّل حمل كرده اند. زجاج «فساد» مذكور در آيؤ «ظهر الفساد في البرّ و البحر» را به بي حاصلي و خشكي بيابان‏ها و قحطي دريا «به معناي قحطي درشهرهاي مشرف بر نهرها و رودخانه‏ها) تفسير كرده است28.
درمعجم الفاظ القرآن الكريم پس از ذكر ماده «فساد» و مشتقات قرآني آن، آمده است:
بي حاصلي بيابان‏ها و رواج قحطي در دريا، فساد مادي است و فساد معنوي نقيض صلاح مي‏باشد.
29ب) فساد در زمين از ديدگاه قرآن كريم: عبارت «الفساد في الأرض» در قرآن كريم فراوان وارد شده و در غالب آنها در معاني زير ظهور دارد:
ـ برهم زدن نظم و امنيت اجتماعي،
ـ تلاش براي خنثي و بي اثر كردن نظام و مقررات اجتماعي،
ـ تغيير و تخريب نظام،
ـ تباهي و فساد در نظام هستي ؛مانند آيؤ:
ولواتّبع الحقّ أهوآء هم لفسدت السّماوات و الأرض...30؛
اگر حق تابع هواي نفس آنان شود آسمان‏ها و زمين فاسد خواهد شد....
همچنين ممكن است در بسياري از آيات قرآن، مراد از فساد در روي زمين به تباهي كشاندن و برهم زدن نظم اجتماعي باشد كه در پي آن نظام هستي(در بعد مادي) نيز فاسد و تباه مي‏شود.
در اين جا به مصاديقي از فساد به معناي برهم زدن نظام اجتماعي كه در قرآن آمده است، اشاره مي‏كنيم:
1. فعاليّت‏هاي دشمنان داخلي از جمله منافقان بر ضدّ نظام كه آيؤ «وإذا قيل لهم لا تفسدوا في الأرض قالوا إنّما نحن مصلحون»31؛ چون(موءمنان) به آنان(منافقين) بگويند در زمين فساد نكنيد پاسخ دهند كه ما اصلاح كننده هستيم، به اين مطلب اشاره دارد.
2. اقدامات فساد بر انگيز مترفان و عافيت طلبان؛ مانند داستان قارون كه آيه «...ولاتبغ الفساد في الأرض ...»32؛ ... و برروي زمين فتنه و فساد برميانگيز... بيانگر آن است.
3. اقدامات ستمگرانه و مهلكانه ءطاغوتيان و شاهان ستمگر كه در دو آيؤ زير به آن اشاره شده است:
قالت إنّ الملوك إذا دخلوا قرية أفسدوها...؛
33پادشاهان چون به ديار و كشوري درآيند(حمله برند) آن را فاسد(ويران) سازند....
و إذا تولّي سعي في الأرض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النّسل....
34چون از حضور تو دور شود( و قدرت يابد) كارش فتنه و فساد است ، بكوشد تا حاصل خلق به باد فنا دهد و نسل بشر را قطع كند....
4.آثار و پيامدهاي مترتب برعدم التزام نسبت به نظام و تمرّد از احكام شرعي كه مفاد آيؤ «ظهر الفساد في البرّ و البحر بما كسبت أيدي النّاس ليذيقهم بعض الّذي عملوا لعلّهم يرجعون»35 ؛ به سبب كردار خود مردم فساد و تباهي در زمين و دريا پديدار گشت تا ما هم كيفر بعضي كردارشان را به آنها بچشانيم تا شايد باز گردند(به خود آيند)، بيانگر همين پيامدهاست.
5. تسليم در برابر طاغوت‏ها و عدم ايستادگي در برابر آنان، كه آيات زير برهمين معنا دلالت دارد:
...ولو لادفع اللّه النّاس بعضهم ببعض لفسدت الأرض...؛
36... واگر خدا برخي از مردم را درمقابل بعضي ديگر برنمي انگيخت فساد روي زمين را فرا مي‏گرفت....
...إلاّ تفعلوه تكن فتنة في الأرض و فساد كبير؛
37...و شما مسلمانان اگر آنچه را كه خدا دستور داده بكار نبنديد بدون شك فتنه و فسادي بزرگ روي زمين را فرا خواهد گرفت.
...لتفسدنّ في الأرض مرّتين...؛
38... شما بني اسرائيل دوبار به طور حتم در زمين فساد و خونريزي مي‏كنيد....
از اين آيات و آيات مشابه، فهميده مي‏شود كه فساد در زمين تنها بر وقوع فساد در تباهي در زمين اطلاق نمي‏شود، بلكه بر انجام فعاليّت‏هايي دلالت مي‏كند كه بر ضدّ نظام به هدف برهم زدن نظم سياسي يا اجتماعي آن يا ايستادگي در برابر عدالت و حق به طور گسترده از نظر كمي و كيفي صورت پذيرد؛ به گونه اي كه نظام حكومتي را در معرض تهديد قرار دهد يا ضرر مادي و همگاني بر جامعه وارد كند. اين معنا از عموم «في الأرض» دانسته مي‏شود و عموم و شمول مزبور معنايي دامنه دارتر از معناي ظرفي دارد و همه گسترؤ گيتي و زمين در آن لحاظ شده است.
مطلب مزبور از مراجعه به سخنان مفسران درمورد آيات مربوط به فساد در زمين استفاده مي‏شود؛ با اين كه برخي از آنان گاه دايرؤ شموليت را تنگ كرده و آن را بر مصداق مشخّصي از مصاديق و موارد نزول حمل كرده اند.
بحث دوم ـ رابطؤ فساد در زمين با موضوع جرم محاربه
آيا جملؤ «...ويسعون في الأرض فسادا...»39؛ و آنها برروي زمين به فساد كاري مي‏كوشند...؛بيانگر عنصر ديگري است كه درموضوع حكم جرم محاربه اخذ شده است يا مضمون و طبيعت محاربه با خدا و رسولش را بيان مي‏كند؟ چرا كه محاربه با خدا و رسول به دو شكل تحقق مي‏يابد: گاه مستقيم؛ مانند مبارزه و محاربه مادي و معنوي كافران و مشركان با اسلام و دين وپيامبر، و گاه غير مستقيم(ازديدگاه عرف)؛ مانند اخلال در عدالت و سازندگي و مصالح اجتماعي جامعه كه اين نيز به زيان‏هاي معنوي يا مادي منتهي مي‏شود.
قرآن از نوع دوم محاربه به «الإفساد في الأرض » ياد كرده است. اگر چه عرف آن را رويارويي و محاربه با خدا نمي‏شمارد؛ زيرا به نظر عرف اين قسم از محاربه بر ضدّ نظام اجتماعي است؛ ولي قرآن كريم از آن به عنوان محاربه با خدا و رسولش ياد كرده است.
درست است كه نوع اوّل محاربه در نهايت به فساد و تباهي منتهي مي‏شود و براندازي نظام و خرابي اوضاع اجتماعي را به دنبال دارد، ليكن به طور مستقيم فساد در زمين شمرده نمي‏شود؛ بلكه فساد در زمين از لوازم و پيامدهاي آن است.
بنابراين كفر و شرك و انكار وحي و نبوت به خودي خود اگر چه فسادي است بزرگ، ولي از مصاديق فساد در زمين شمرده نمي‏شود شايد در آيؤ«... إلاّ تفعلوه تكن فتنة في الأرض و فساد كبير»؛40 شما مسلمانان اگر دستور خدا را به كار نبنديد بي شك فتنه و فساد بزرگ زمين را فراخواهد گرفت، كه ممنوعيت دوست داشتن كفار را توجيه مي‏كند، به همين تفاوت درمعنا عنايت شده است؛ زيرا مفروض آيه بنابر دلالت ابتداي آن «والّذين كفروا بعضهم أولياء بعض...» اين است كه اگر برپايي نظام اجتماعي بر پايؤ ولاء و باور الهي نباشد دو زيان و خسارت مهم متوجه جامعؤ بشريت مي‏شود:
1.فتنه در زمين و فاسد شدن عقيدؤ مردم به طور عامّ كه اين به طور مستقيم محاربه با خدا شمرده مي‏شود.
2. فساد بزرگ در زمين و وارد كردن زيان و خسارت به مصالح مردم.
از دو مطلب فوق استفاده مي‏شودكه فتنه از حيث مفهوم و مضمون با فساد در زمين فرق دارد؛ اگر چه در تأثير و نتيجه، نوعي ملازمه بين آن دو وجود دارد.
قرآن كريم هريك از دو ضرر و زيان ناشي از ترك كارزار را در دو آيه به طور جداگانه متذكر شده است:
...ولو لا دفع اللّه النّاس بعضهم ببعض لفسدت الأرض....
41...ولو لا دفع اللّه النّاس بعضهم ببعض لهدّمت صوامع و بيع صلوات و مساجد يذكر فيها اسم اللّه كثيرا و لينصرنّ اللّه من ينصره...؛
42اگر خدا [با رخصت جنگ] شر بعضي از مردم را به بعض ديگر دفع نكند صومعه‏ها و دير و كنشت‏ها و مساجدي كه در آن نماز و ذكر خدا بسيار مي‏شود همه خراب و ويران مي‏شد و هر كه خدا را ياري كند البته خدا او را ياري خواهد كرد.
در آيؤ اوّل ضرر فساد در زمين و در آيه دوم ضرر فتنه و تغيير دين آمده است.
آيؤ«... إنّي أخاف أن يبدّل دينكم أو أن يظهر في الأرض الفساد»43 كه از زبان فرعون درمقام متهم كردن موسي(ع) آمده است نيز به همين تقسيم و تفكيك به روشني اشاره دارد
حرف عطف «أو» دراين آيه برتعدد و تقسيم ظهور دارد.
بنابرهمين احتمال ـ كه برخي از قرائن گذشته آن را تأييد مي‏كند ـ محور موضوع آيؤ محاربه، فساد در زمين است و ذكر محاربؤ با خدا و رسول، يا به منزلؤ ايجاد آمادگي ذهني و رواني براي بيان بزرگي خطر فساد در زمين است و يا بيانگر ويژگي ديگري است و اين ويژگي چنان كه ازمفهوم لغوي و قرآني محاربه فهميده مي‏شود، اين است كه فساد مزبور همراه با اعمال زور باشد.
درخور توجه است كه از واژؤ «افساد» در آيه، فعليت افساد اراده نشده است بلكه غرض از آن، كوشش و تلاش براي ايجاد فساد است، هر چند به مرحلؤ فعليت نرسيده باشد؛ عبارت «...و يسعون في الأرض فسادا...» برهمين معنا دلالت دارد.
درچكيده و جمع بندي بحث‏هاي گذشته در بارؤ آيؤ شريفه مي‏توان گفت كه اين آيه در صدد بيان حكم تلاش براي فساد در زمين است كه به صفت و عنوان محاربه با خدا و رسولش متصف شده است. اين امر به دو صورت پديدار مي‏شود:
سعي و تلاش براي رواج فساد عمومي با توسل به زور انجام گيرد يا دامنؤ فساد به اندازه اي گسترده است كه عنوان و صفت محاربه با خدا و رسولش از آن انتزاع مي‏شود.
جهت دوم: موضوع حدّ محاربه در روايات
از پيامبر گرامي اسلام و خاندان عصمت و طهارت(ع) روايات بسياري در بارؤ تشخيص موضوع حد محاربه يا امور دخيل در تشخيص آن ، آمده است.
شيخ حر عاملي(ره) دركتاب وسائل الشيعه سي روايت را در اين باره ذكر كرده است. در اين جا به ذكر رواياتي مي‏پردازيم كه مي‏توان به آنها استدلال كرد و نتيجؤ آن پيدا كردن تصويري كلي، در باره تشخيص موضوع حكم محاربه است:
1.عن ضريس، عن أبي جعفر(ع) قال: من حمل السلاح بالليل فهو محارب إلاّ أن يكون رجلاليس من أهل الرّيبة؛
44كسي كه شبانگاه اسلحه بردارد محارب است مگر اين‏كه از اهل ريبه و فساد نباشد.
2. عن سورة بن كليب قال: قلت لأبي عبداللّه(ع) رجل... 45(ادامه از مجله الفكر الإسلامي ش5، ص58).
سورة بن كليب روايت كرده است: به امام صادق(ع) عرض كردم: مردي به قصد مسجد يا برآوردن حاجتي ديگر از خانه اش بيرون مي‏رود. مردي ديگر به او برمي خورد و تعقيبش مي‏كند؛ سپس او را مي‏زند و لباسش را مي‏ستاند امام(ع) پرسيد: شما اين عمل را چه مي‏ناميد؟ جواب دادم: مي‏گويند: اين كار، فسادي آشكار است؛ ولي محارب فقط در سرزمين مشركان مصداق دارد. امام(ع) پرسيد: حرمت دارالاسلام بيشتر است يا دارالشرك؟ عرض كردم: دار الاسلام. امام(ع) فرمود: اين گروه از مصاديق آيؤ«إنّما جزاء الّذين يحاربون اللّه و رسوله...» هستند.
3.عن جابر عن أبي جعفر(ع) قال: من أشار بحديده في مصر قطعت يده، و من ضرب بها قتل؛
46امام محمد باقر به روايت جابر گفته است:كسي كه در شهر، باسلاح تهديد كند دستش قطع مي‏شود و اگر با اين ابزار كسي را بزند كشته مي‏شود.
4.عن عليّ بن جعفر عن أخيه موسي بن جعفر(ع) قال: سألته عن رجل شهر إلي صاحبه بالرمح و السكين؛ فقال: إن كان يلعب فلا بأس؛
47علي بن جعفر روايت كرده است: دربارؤ حكم مردي كه به سوي دوستش نيزه و چاقو كشيده بود، از برادرم امام موسي بن جعفر(ع) پرسيدم. امام پاسخ داد: اگر بازي مي‏كرد اشكال ندارد.
5. عن أبي جعفر عن علي(ع): في رجل أقبل بنار فأشعلها في دارقوم فاحترقت و احترق متاعهم، أنه يغرم قيمة الدار و مافيها، ثم يقتل؛
48حضرت علي(ع) دربارؤ مردي كه خانه و اثاث قومي را به آتش كشيده و سوزانده بود اين گونه حكم كرد: غرامت خانه و محتويات آن از او گرفته شود؛ آن گاه كشته شود.
6.عن منصور عن أبي عبداللّه(ع) قال: اللص محارب للّه و لرسوله فاقتلوه، فما دخل عليك فعليّ.49
امام صادق(ع) به روايت منصور فرمود: دزد، محارب با خدا و رسولش است، پس او را بكشيد اين كار هرگناهي داشته باشد با من.
7. عن أبي جعفر(ع) قال: إذا دخل عليك اللص يريد أهلك و مالك فإن استطعت أن تبدره و تضربه فابدره و اضرب، و قال:اللص محارب لله و لرسوله فاقتله، فما منك منه فهو عليّ.
50امام محمد باقر(ع) فرمود: اگر دزد به قصد خانواده و مالت بر تو وارد شود اگر توانستي براو پيشدستي كني و او را بزني، پيشدستي كن و بزن. دزد، محارب با خدا و رسولش است، پس او را بكشيد. اين كار هرگناهي داشته باشد با من.
8.عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر(ع) قال: من شهر السلاح في مصر من الأمصار فعقر اقتصّ منه و نفي من تلك البلد، و من شهر السلاح في مصر من الأمصار و ضرب و عقر و أخذ المال و لم يقتل فهو محارب، فجزاءه جزاء المحارب و أمره إلي الإمام إن شاء قتله و صلّبه، و إن شاء قطع يده و رجله . قال:و إن ضرب و قتل و أخذ المال فعلي الإمام أن يقطع يده اليمني بالسرقة ثمّ يد فعه إلي أولياء المقتول فيتبعونه بالمال ثمّ يقتلونه؛
51امام محمد باقر(ع) به روايت محمّد بن مسلم فرمود: كسي كه در شهري اسلحه بكشد و كسي را زخمي كند قصاص شود و از آن شهر تبعيد شود و كسي كه در شهري اسلحه بكشد و كسي را بزند و زخمي كند و مال بستاند ولي كسي را نكشد محارب است و مثل محارب مجازات مي‏شود و سرنوشت او به امام واگذار مي‏شود؛ امام اگر بخواهد او را مي‏كشد و سپس به صليبش مي‏كشد يا دست و پاي او را از چپ و راست قطع مي‏كند. اگر [اسلحه كشد و ] بزند و بكشد و مال ستاند، امام بايد به جرم دزدي دست راست او را قطع كند؛ آن گاه او را به اولياء مقتول تحويل دهد تا پس از بازپس گرفتن مال خود، او را بكشند.
9.عن عبيداللّه المدائني عن أبي الحسن الرضا(ع) قال: سئل عن قول الله عزّوجلّ: «إنّما جزاء الّذين يحاربون اللّه و رسوله و يسعون في الأرض فسادا» ال‏آية، فما الّذي إذا فعله استوجب واحدة من هذه الأربع؟ إذا حارب الله و رسوله و سعي في الأرض فسادا فقتل قتل به، و إن قتل و أخذ المال قتل و صلّب ، و إن أخذ المال و لم يقتل قطعت يده و رجله من خلاف، و إن شهر السيف و حارب اللّه و رسوله و سعي في الأرض فسادا و لم يقتل و لم يأخذ المال نفي من الأرض، الحديث.
52دربارؤ آيؤ «إنّما جزاء الّذين يحاربون اللّه و رسوله و يسعون في الأرض فسادا...» از امام رضا(ع) پرسيدند:آ دمي درصورت اقدام به چه كارهايي مستوجب يكي از كيفرهاي چهارگانه[مذكور درآيه] مي‏شود؟ امام پاسخ داد: اگر با خدا و رسولش محاربه و در زمين فساد كند و كسي را بكشد، كشته شود و اگر كسي را بكشد و مال بستاند او را بكشند و به صليبش كشند و اگر مال ستاند و كسي را نكشد، يك دست و يك پاي او را از چپ و راست ببرند و اگر شمشير كشد و با خدا و رسولش به محاربه برخيزد و در روي زمين فساد كند ولي كسي را نكشد و مال نستاند از ديارش تبعيد شود....
10.عن عبيدبن بشر الخثعمي قال: سألت أبا عبدالله(ع) عن قاطع الطريق و قلت: الناس يقولون: إن الإمام فيه مخيّر أيّ شيء شاء صنع، قال: ليس أيّ شيء شاء صنع و لكنّه يصنع بهم علي قدر جنايتهم؛ من قطع الطريق فقتل و أخذ المال قطعت يده و رجله وصلب، و من قطع‏الريق فقتل و لم يأخذ المال قتل، و من قطع الطريق فأخذ المال و لم يقتل قطعت يده و رجله، و من قطع الطريق فلم يأخذ مالا ولم يقتل نفي من الأرض؛53
عبيدبن بشرخثعمي روايت كرده است: دربارؤ [كيفر] راهزن به امام صادق(ع) عرض كردم: مردم مي‏گويند: تعيين نوع كيفر راهزن از اختيارات امام است و او هرگونه بخواهد راهزن را به كيفر مي‏رساند. امام(ع) پاسخ داد: اين گونه نيست كه امام هر چه بخواهد انجام دهد؛ ولي مجرمان را به اندازه جنايتشان مجازات مي‏كند؛[يعني] هركه راهزني كند درصورتي كه كسي را بكشد و مال بستاند يك دست و يك پايش را [از چپ و راست] ببرند سپس به صليبش كشند و هركه راهزني كند درصورتي كه كسي را بكشد ولي مال نستاند[فقط) كشته شود و هركه راهزني كند در صورتي كه مال نستاند و كسي را نكشد از ديارش تبعيد شود.
11.محمد بن المسعود العياشي في تفسيره عن أحمد بن الفضل الخاقاني من آل رزين قال: قطع الطريق بحلولا علي السابلة من الحجاج و غيرهم و أفلت القطاع إلي أن قال: و طلبهم العامل حتي ظفر بهم ثمّ كتب بذلك إلي المعتصم فجمع الفقهاء و ابن أبي داود ثم سأل ال‏آخرين عن الحكم فيهم و أبو جعفر محمد بن علي الرضا(ع) حاضر، فقالوا: قد سبق حكم الله فيهم في قوله: «انّما جزاء الذين يحاربون الله و رسوله ...»و لأميرالموءمنين أن يحكم بأي ذلك شاء منهم.
قال: فالتفت إلي أبي جعفر(ع) و قال: أخبرني بما عندك. قال: إنّهم قد أضلّوا فيما أفتوا به، و الّذي يجب في ذلك أن ينظر أميرالموءمنين في هوءلاء الذين قطعوا الطريق فإن كانوا أخافوا السبيل فقط و لم يقتلوا أحدا ولم يأخذوا مالا، أمربإيدا عهم الحبس فإن ذلك معني نفيهم من الأرض بإخافتهم السبيل، و إن كانوا أخافوا السبيل و قتلوا النفس أمربقتلهم ، و إن كانوا أخافوا السبيل و قتلوا النفس و أخذوا المال أمر بقطع أيديهم و أرجهلم من خلاف و صلبهم بعد ذلك، فكتب إلي العامل بأن يمتثل ذلك فيهم؛54
راهزنان درمنطقه حلولا، حجاج رهگذر را غارت كرده و فرار كردند.والي شهر آنان را تعقيب و دستگير كرد، و عمل آنان را براي معتصم نوشت. معتصم فقها و ابن ابي داود را جمع كرد و دربارؤ حكم راهزنان از ساير حضار ـ كه امام جواد(ع) درميان آنها بود ـ نظر خواهي كرد، پاسخ دادند: خداوند حكم آنان را در آيؤ«إنما جزاء الذين يحاربون الله و رسوله و يسعون في الأرض فسادا أن يقتلوا أويصلّبوا أوتقطّع أيديهم و أرجلهم من خلاف أو ينفوا من الأرض» آورده است. اميرالموءمنين مخير است هريك از احكام وارد درآيه را در باره ءآنان اجرا كند.
راوي ادامه مي‏دهد: معتصم رو به امام جواد(ع) كرد و گفت: نظر شما در اين باره چيست؟ امام(ع) پاسخ داد: فتوا و اظهار نظر اينان نادرست است. امير الموءمنين بايد در امر راهزنان بنگرد. اگر فقط رهگذران را ترسانده اند ولي كسي را نكشته و مالي را نستانده اند، دستور زنداني آنها را صادر كند و معناي «نفيهم من الأرض» به سبب ترساندن رهگذران همين است. اگر رهگذران را ترسانده و كسي را كشته اند دستور كشتن آنان را صادر كند. اگر رهگذران را ترسانده و كسي را كشته اند و مالشان را گرفته باشند[خليفه] دستور دهد دست و پاي آنان را از چپ و راست ببرند و پس از آن به دارشان آويزند. معتصم به كارگزار خود نوشت تا نظر امام جواد(ع) را درحق راهزنان اجرا كند.
12.علي بن إبراهيم في تفسيره عن أبيه، عن أبي جعفر(ع) قال: من حارب [اللّه] و أخذ المال و قتل كان عليه أن يقتل أويصلب، و من حارب فقتل و لم يأخذ المال كان عليه أن يقتل ولايصلب، و من حارب و أخذ المال و لم يقتل كان عليه أن يقطع يده و رجله من خلاف، و من حارب و لم يأخذ ولم يقتل كان عليه أن ينفي، ثمّ استثني عزّوجلّ: «إلاّ الّذين تابوا من قبل أن تقدروا عليهم» يعني يتوبوا قبل أن يأخذهم الإمام؛
55امام محمد باقر(ع) فرمود: كسي كه(با خدا] محاربه كند و به گرفتن و غارت مال مردم و كشتن آنان دست زند يا بايد كشته شود و يا به صليب كشيده شود و هركه محاربه كند و كسي را بكشد درصورتي كه مال نستانده باشد كشته شود و به صليب كشيده نشود. و كسي كه محاربه كند و مال چپاول كند درصورتي كه كسي را نكشته باشد دست و پايش از چپ و راست بريده شود و كسي كه محاربه كند درصورتي كه مال چپاول نكرده باشد و مردم را نكشته باشد از ديارش تبعيد شود. سپس خداوند با عبارت «إلاّ الّذين تابوا من قبل أن تقدروا عليهم» توبه كنندگان قبل از دستگيري را استثنا كرده است.
13.عن أبي صالح عن أبي عبداللّه(ع) قال: قدم علي رسول الله(ص) قوم من بني ضبة مرضي، فقال لهم رسول اللّه(ع): أقيموا عندي فإذا برئتم بعثتكم في سرية، فقالوا: أخرجنا من المدينة، فبعث بهم إلي إبل الصدقة يشربون من أبوالها و يأكلون من ألبانها فلما برأوا و اشتدّوا قتلوا ثلاثة ممن كان في الإبل. فبلغ رسول اللّه(ص) الخبر، فبعث إليهم عليا(ع) و هم في واد قد تحيّروا ليس يقدرون أن يخرجوا منه قريبا من أرض اليمن...؛
56امام صادق(ع) فرمود: گروهي از بيماران خاندان ضبه نزد پيامبر آمدند، پيامبر خدا(ص) به آنها فرمود: نزد من بمانيد؛ اگر شفا يافتيد شما را به سريه اي خواهم فرستاد. آنان گفتند: ما را از شهر خارج كن، پيامبر آنان را به سوي [چراگاه[ شتران زكاتي فرستاد تا از بول شتران [براي مداواي خود[ بياشامند و از شير آنها بخورند. آن قوم پس از شفا يافتن و جان گرفتن، سه تن از شتربانان را كشتند. پيامبر خدا(ص) از اين واقعه با خبر شد. علي(ع) را به سوي آنها فرستاد در حالي كه آنان دريكي از وادي‏هاي نزديك سرزمين يمن سرگردان و گرفتار شده بودند و نمي‏توانستند از آن خارج شوند.
اصطلاح «محارب» در نصوص
درروايات پيش گفته «محارب» به صيغؤ اسم فاعل آمده است و دركنار آن براي بيان جرم(عمل محاربه) از فعل «حارب» يا «يحاربون» استفاده شده است. در قرآن كريم اين عنوان به صيغؤ اسم فاعل در مورد جرم مورد بحث نيامده است. اگر چه براي بيان جرايم ديگر، مانند «سرقت»درآيؤ«والسّارق و السّارقة فاقطعوا أيديهما جزاء بما كسبا نكالا من اللّه و اللّه عزيز حكيم»57.
و«زنا» درآيؤ «الزّانية و الزّاني فاجلدوا كلّ واحد منهما مائة جلدة و لاتأخذكم بهما رأفة في دين اللّه إن كنتم توءمنون باللّه و اليوم ال‏آخر...»، 58 صيغؤ اسم فاعل استعمال شده است.
درقرآن كريم فقط به صيغؤ فعل از اين جرم ياد شده است؛ مانند واژؤ «يحاربون» در آيؤ «إنّما جزاء الّذين يحاربون اللّه و رسوله و يسعون في الأرض فسادا...»59.
به نظر مي‏رسد ظاهرا درعصر نزول قرآن كريم و عصر تشريع، عنوان «محارب» درعرصه‏هاي اجتماعي و عرفي براي مردم شناخته و رايج نشده بود تا بتوان مفهوم آن را از ميان تبادرات ذهني اجتماعات آن روز جستجو كرد. بنابراين «محارب» عنواني شرعي است كه درعصر پس از نزول قرآن، از آيؤ كريمه اقتباس شده و در روايات و نصوص براي بيان موضوع حكم مذكور دراين آيه به كار رفته است. ازاين رو محارب عنواني فقهي ـ شرعي است.
همچنين ديده مي‏شود كه در هيچ يك از روايات و نصوص مورد بحث براي اصطلاح شرعي «محارب» تعريف گويايي ارائه نشده است تا بتوان براي تفسير آيه به آن استناد كرد. آري دو بعد دراين روايات ديده مي‏شود كه گاه براي تشخيص موضوع سودمندند:
بعد اوّل: ذكر مصاديق و مواردي براي عنوان محارب؛مثلا دربرخي از روايات(مانند روايات شمارؤ شش و هفت) از دزد به عنوان محارب با خدا و رسول ياد شده است. يا در روايت اوّل آمده است:
كسي كه درشب سلاح برگيرد محارب است مگراين كه از اهل ريبه نباشد.
شايد آنچه در روايت دوم آمده ـ كه موضوع حكم آيؤ محاربه را بركسي معرفي مي‏كند كه درون شهر اقدام به اخذ مال مي‏كند ـ از مصاديق همين بعد باشد.
بعد دوم: تطبيق و تعميم حكم آيه ـ دركل يا در بعض موارد تخييرـ به برخي موارد و مصاديق ؛ مانند روايت نهم كه در آن آمده بود:
اگر شمشير كشد و با خدا و رسولش به محاربه برخيزد و براي ايجاد فساد درروي زمين بكوشد درصورتي كه كسي را نكشد و مال نستاند، از ديار خود تبعيد شود.
يا مثل روايت يازدهم كه مي‏گويد:
اگر فقط رهگذران را ترسانده باشند و كسي را نكشته باشند و مالي را نستانده باشند دستور زنداني آنها صادر شود، كه معناي «تبعيد آنها به سبب ترساندن رهگذران» همين است.
يا مانند روايت سوم كه ياد آور شده است:
هركس درشهر باسلاح اقدام به تهديد كند، دستش بريده شود وكسي كه با آن برمردم بتازد كشته شود.
يا مثل روايت پنجم كه :
از حضرت علي(ع) دربارؤ حكم مردي كه با آتش به سوي خانؤ مردم رود و خانه و آنچه در آن است بسوزاند روايت شده است كه غرامت خانه و محتويات آن از او گرفته شود سپس كشته شود.
تشخيص موضوع حكم محاربه در سنت
با توجه به دو نكتؤ ياد شده، ما براي تعريف و تشخيص موضوع حكم محاربه از ديدگاه روايات مي‏بايست همؤ روايات را به گونه اي علمي و فراگير بررسي كنيم واز ميان موارد و مصاديقي كه در روايات آمده ، خصوصيت جامع و مشتركي را به دست آوريم و آن را موضوع حكم محاربه قرار دهيم.
آن گاه بايد ديد اين نتيجه(وجه مشترك و جامع) تا چه اندازه با مدلول به دست آمده از آيؤ كريمه مطابقت دارد و نسبت بين آن دو چيست و چگونه مي‏توان ميان اين دو مدلول، جمع عرفي برقرار كرد؟
بنابر اين براي تكميل بحث سه گام ديگر در پيش خواهيم داشت:
1.بيان موارد و مصاديقي از روايات كه عنوان يا حكم محارب برآنها بار شده است.
2. بررسي و كندوكاودر دلالت روايات مورد بحث(كه ذكر آنها گذشت) به هدف به دست آوردن وجه مشترك و جامع براي همؤ مصاديق و موارد مذكور.
3. مقايسه بين خصوصيت استنباط شده از روايات و خصوصيت حاصل از آيؤ كريمه.
مصاديق محارب درسنت
الف) عناويني كه ـ بدون ذكر واژؤ «محارب»ـ عنوان محارب يا حكم كلي آن يا يكي از اطراف تخيير، برآنها بار شده و مورد بحث قرار گرفته به اجمال عبارتند از:
ـ دزد.
ـ كسي كه شبانگاه سلاح برگيرد.
ـ هر كه شمشير [يا اسلحه] كشد.
ـ راهزنان.
ـ ترسانندؤ رهگذران.
ـ هركه كسي را بزند و لباسش را بستاند(سلب).
ـ هركه با سلاح اقدام به تهديد كند.
ـ كسي كه خانه اي را به آتش كشد.
اين عناوين كه در روايات پرشمار ـ بعضا به صورت انتزاعي ـ آمده است چكيدؤ عناوين و موضوعاتي است كه عنوان محارب يا حكم آن بر آنها بار شده است.
درادامه، روشن خواهيم كرد كه ـ علي رغم تفاوت روايات استشهادي از حيث سند و ضعف ـ مي‏توان ازميان برخي روايات صحيح خصوصيت مشترك مطلوب را به دست آورد و از بقيؤ آنها به عنوان موءيّد بهره جست.
ب) روايات مورد بحث را مي‏توان به چند دسته تقسيم كرد:
دستؤ نخست: رواياتي كه عنوان محارب را بركسي كه با استفاده از سلاح مرتكب جرم ديگري مانند آدم كشي و دزدي شده، تطبيق كرده اند؛ مانند صحيحؤ محمد بن مسلم(روايت هشتم):
كسي كه در شهر اسلحه كشد و كسي را زخمي كند اوّل قصاص، سپس تبعيد شود و هركه در شهر اسلحه كشد و كسي را بزند و زخمي كند و مال ستاند ولي كسي را نكشته باشد محارب است....
دستؤ دوم : رواياتي كه صرف اسلحه كشيدن را حتّي اگر مرتكب جرم ديگري نشده باشد، مصداق عنوان محارب دانسته اند؛مانند روايات زير:
ـ معتبرؤ ضريس(روايت اوّل):
هركه شبانگاه اسلحه بردارد محارب است مگر اين كه از اهل ريبه نباشد.
ـ روايت عبيداللّه بن مدايني از امام رضا(ع)(شمارؤ نه):
...اگر اسلحه كشد و با خدا و رسول به محاربه برخيزد و در زمين فساد كند در صورتي كه كسي را نكشته و مالي نستانده باشد از ديار خود تبعيد شود.
با توجه به نصّ اين روايت پي مي‏بريم كه تمرّد و سركشي مسلّحانه به قصد ارتكاب فساد به تنهايي موضوع حكم تبعيد است كه يكي از احكام تخييري مذكور در آيه مي‏باشد.
كليني اين روايت را در كافي و شيخ درتهذيب از كافي آورده است. همچنين شيخ اين روايت را به طريقي ديگر از امام صادق(ع) نقل كرده و كليني نيز آن را به طريقي ديگر ـ غير از عبيدالله مدايني ـ از امام رضا(ع) آورده است.
ـ روايت عبيد بن بشر خثعمي(شمارؤ ده):
از امام صادق(ع) در بارؤ حكم راهزن پرسيدم. امام پاسخ داد: ...راهزن اگر مالي را نستانده و كسي را نكشته باشد تبعيد مي‏شود.
ـ روايت سوم.
دستؤ سوم: دراين روايات عنوان محارب يا حكم آن بركسي منطبق شده است كه با اقدامات خود در امنيت جامعه خلل وارد كرده و جامعه را به ترس و وحشت انداخته است؛ مانند اين روايات:
ـ روايت عياشي(شمارؤ يازده) :
اگر فقط رهگذران را ترسانده باشند ولي كسي را نكشته و مالي را نگرفته باشند، آنان را به جرم ايجاد ترس در راه‏ها بايد زنداني كرد. معناي «نفي من الأرض» همين است.
ـ روايت سكوني(شمارؤ پنج) دربارؤ حكم كسي كه خانه و اثاث مردم را آتش زده باشد.
ـ روايت معتبر منصور از امام صادق(ع)(شمارؤ شش):
دزد، محارب با خدا و رسول است؛ پس او را بكشيد.
دراين روايت دزدي و ارتكاب جرم، به برداشتن اسلحه يا به كار بردن آن، مقيد نشده است.
ـ روايت دوم موسوم به روايت سلب.
از اين روايات روشن مي‏شود كه مجرد خلل آفريني درامنيت عمومي، براي مترتب شدن حكم محارب كافي است.
موضوع حكم محارب در روايات
روشن است كه اخلال در امنيت و اختلاف افكني ـ كه يكي از مصاديق فساد در زمين به شمار مي‏آيد ـ به عنوان يك خصوصيت و ويژگي مشترك در همه روايات ياد شده وجود دارد. در نتيجه با اين ويژگي، عنوان محارب محقق مي‏شود.
ذكر خصوصيت «به كارگيري اسلحه» براي ارتكاب عمل جنايي ـ چنان كه در روايات دستؤ اوّل آمده بود ـ يا براي ايجاد ترس درجامعه ـ چنان كه در روايات دستؤ دوم آمده بود بدين معنا نيست كه موضوع حكم محارب بايد مقيد به اين خصوصيت باشد؛ زيرا بيان اين ويژگي‏ها فقط درمقام تعيين يكي از احكام تخييري است و در صدد تعريف و تشخيص موضوع عام و كلي براي حكم محارب نيست. مثلا سياق صحيحؤ محمد بن مسلم(روايت هشت)درست همانند سياق روايت عبيداللّه مدايني(روايت نه) است و تنها فرقشان اين است كه صحيحؤ محمد بن مسلم برعكس روايت مدايني، متعرض كشيدن اسلحه بدون تجاوز جاني و مالي نشده است.
درست همين نسبت بين روايت عياشي(شمارؤ يازده) و روايت مدايني ديده مي‏شود؛ زيرا سياق هردو يكي است؛ ليكن در اوّلي، از اسلحه كشي به عنوان يك خصوصيت و ويژگي ياد نشده است؛ بلكه تنها به ذكر ترساندن بسنده كرده است و درعرف، «كشيدن اسلحه» به عنوان يكي از مصاديق ترساندن تفسير مي‏شود.
در روايت معتبر ضريس(شمارؤ يك) نيز براين مطلب تأكيد شده است. دراين روايت اگر چه از اسلحه به صراحت ياد شده، ليكن مقيد كردن حمل آن به شبانگاه ظهور دارد در اين كه خصوصيتي كه موجب ترتّب حكم محارب مي‏شود همان ترساندن است؛ زيرا عرف براي اين قيد زماني تفسيري ندارد جز اين كه حمل سلاح در شب، ترس بر انگيز و خوفناك است.
در تأييد برداشت بالا مي‏توان اضافه كرد كه از استثناي موجود در جملؤ «إلاّ أن يكون رجلا ليس من أهل الريبة» به خوبي روشن مي‏شود كه خوف و ريبه، همه ملاك حكم است؛ زيرا اگر شخص مسلح از اهل ريبه نباشد، مردم از او نخواهند ترسيد و فقدان ترس، حكم را منتفي مي‏كند هر چند حمل سلاح آن هم در شب محقق شده باشد.
اگر دو معتبره منصور و غياث بن ابراهيم(روايات شش و هفت) را كه در مورد دزد وارد شده است ملاحظه كنيم، استنتاج بالا بازهم روشن تر مي‏شود؛ زيرا با آن كه عنوان محارب محقق شده است؛ در روايت منصور اين حكم و تطبيق آن به چيزي مقيد نشده و در روايت غياث به «اراده كردن اهل و مال» مقيد شده است و اين مطلب مي‏رساند كه اگر كسي براي فساد كردن بكوشد و قصد ارتكاب جرم داشته باشد، محارب است هرچند بالفعل مرتكب جرم نشده باشد.
روشن است كه در فرهنگ عرف و لغت، «لصّ» به كسي اطلاق مي‏شودكه به قصد تجاوز به مال يا خانوادؤ مردم، غافلگيرانه به خانؤ آنها وارد شود. بر پايؤ اين تعريف معناي ديگري براي اين واژه متصور نيست.
استدلال به اين روايات از آن جهت تمام است كه مي‏دانيم درميان هرسه دستؤ آنها ، دست كم يك روايت معتبر وجود دارد كه بتوان به آن استناد كرد. ما به همان روايت استدلال مي‏كنيم و به ساير روايت با ديدؤ موءيّد و توضيح دهندء آن روايت مي‏نگريم.
اشكال: به دو روايت مربوط به دزد ـ كه مهم ترين دليل معتبر بر الغاي خصوصيت «كار برد سلاح» در تحقق محاربه است ـ نمي‏توان عمل كرد و اثري بر آن دو مترتّب دانست؛ زيرا دراين دو روايت حدّ دزد، قتل معين شده است و مي‏دانيم كه فقها به چنين حكمي قائل نبوده اجماع دارند و مجازات دزد قتل نيست.
جواب : دليل وارد نبودن اشكال فوق ، اين است كه:
اوّلا، دو روايت يادشده درمقام بيان حدّ قتل براي دزد نيست و تنها به انسان اذن مي‏دهد كه حق دارد از مال و خانوادؤ خود در برابر دزد دفاع كند هر چند دزد را بكشد. بنابر اين، حكم مزبور صرفا حقي از حقوق خاص است. ازاين رو در برخي روايات آمده است: اگر دزد غافلگيرانه بر آدمي وارد شود انسان حق دارد از حق خود تنازل كند و او را نكشد. در صحيحؤ حسين بن ابي العلا آمده است:
سألت أباعبداللّه(ع) عن الرجل يقاتل دون ماله فقال: قال رسول اللّه(ص): من قتل دون ماله فهو بمنزلة الشهيد. فقلت: أيقاتل أفضل أو لا يقاتل؟ فقال: إن لم يقاتل فلا بأس أمّا أنا فلو كنت لم أقاتل و تركته؛
60از امام صادق(ع) دربارؤ مردي كه در راه دفاع از مال و دارايي خود به كارزار مي‏پردازد پرسيدم. امام پاسخ داد: پيامبر خدا(ص) فرمود: كسي كه در راه دفاع از مال خود كشته شود به مقام و منزلت شهيد مي‏رسد. از امام پرسيدم: آيا(در اين موقعيت) كارزار بهتر است يا عدم آن؟ امام پاسخ داد: اگر كارزار نكند مانعي ندارد؛ اگر من بودم با او كارزار نمي‏كردم و رهايش مي‏كردم.
ثانيا، تكيه گاه استدلال در دو روايت ياد شده و ساير رواياتي كه با آن دو هم مضمون است، فقط اين است كه عنوان محارب به شكل مطلق بر دزد تطبيق مي‏شود و اين امر هيچ ربطي به حكم محارب ندارد؛ زيرا درجاي خود در بارؤ حكم محارب بحث خواهيم كرد.
با توجه به براهين و شواهد بالا مي‏توان گفت كه تمام ملاك درتحقق عنوان محارب عبارت است از:
اخلال درامنيت عمومي و ايجاد ترس و وحشت كه خود يكي از مصاديق فساد در روي زمين شمرده مي‏شود.
طبيعي است كه ترساندن وقتي محقق مي‏شود كه اقدام به جرم معيني به قصد ايجاد ترس صورت گيرد و عناويني كه در روايات دستؤ نخست به آنها اشاره شد فقط به عنوان معرّف اخلال و بيان مصاديق آن مطرح شده اند.
اين نتيجه گيري موءكّد آن مطلب است كه گفتيم : هيچ يك از اين روايات درصدد تعريف محارب و بيان مفهوم آن نيستند؛ بلكه گاه تنها در صدد بيان حكم آن مي‏باشند و گاه بيانگر موارد تحقق و انطباق آن.
بايد افزود كه همؤ روايات پيش گفته به توسعؤ مساحت و دايرؤ انطباق عنوان محارب گرايش دارند و همين گرايش تأكيد مي‏كند كه خصوصيت موجود در روايات، يك خصوصيت و ويژگي فراگيري است كه تنها مربوط به يكي از عناوين نيست بلكه در همؤ عناوين ساري و جاري است.
اشكال: گاه گفته مي‏شود كه اگر خصوصيت اخلال درامنيت و نيز ترساندن ، موضوع حكم است چرا در روايات به عنوان موضوع حكم قلمداد نشده يا دست كم چرا «إفساد في الأرض» موضوع حكم قرار داده نشده است؟ حال آن كه اثري از بيان «إفساد في الأرض» به عنوان موضوع حكم در اين روايات ديده نمي‏شود بلكه درآنها تعبير محارب به عنوان موضوع حكم به فراواني آمده است؛ پس به ناچار بايد مفهوم عرفي محارب موضوع حكم قرار گيرد و ما هستيم و مدلول لغوي و عرفي محارب كه گاه بر معناي ديگري ـ غير از اخلال در امنيت و ايجاد ترس ـ دلالت دارد؛ مانند اسلحه كشي براي ارتكاب جرم.
جواب: اگر مطالب گذشته را در نظر بگيريم اشكال مذكور درست نيست؛ زيرا گفتيم كه عنوان «محارب» اصطلاحي فقهي است كه در عصر متأخّر، ازآيه گرفته شده است؛ ازاين رو در روايات اهل سنت 61 اثري از اين عنوان ديده نمي‏شود و تنها در نصوص فقهي و روايي فقهاي شيعه چنين واژه اي به چشم مي‏خورد.
آري، ذكر اين عنوان در روايات رسيده از اهل بيت(ع) يكي از امتيازات فقه اهل بيت و علم موروثي آنها از جدشان پيامبر خدا(ص) به شمار مي‏آيد و اين تعبير با زبان عمومي فقهي كه ميان مردم متداول شده بود همساني و انسجام داشت.
تشخيص موضوع حكم در پرتو مقايسه بين قرآن وسنت
دربحث قرآني گذشته ـ دربارؤ مدلول آيه براي تشخيص موضوع حكم ـ دانسته شد كه «كوشش براي فساد آفريني در زمين» موضوع حكم مذكور درآيه است ليكن يك ويژگي ديگر كه از فعل «يحاربون » فهميده مي‏شود نيز برآن افزوده شده است؛ كه اين ويژگي يا از نوع مادي است؛ مانند به كارگيري اسلحه براي ايجاد فساد در زمين و يا از نوع معنوي است بدين معنا كه سعي و كوشش مزبور به درجه اي مهم و گسترده و فراگير باشد كه بتوان عنوان «محاربه با خدا و رسولش» را ازآن انتزاع كرد.
با كنارهم گذاردن اين مضمون قرآني با خصوصيت مشترك و به دست آمده از روايات مشاهده مي‏شود كه مضمون قرآني با خصوصيت محاربؤ معنوي(سعي براي ايجاد فساد در زمين به گونه اي كه امنيت عمومي تهديد شود و ترس گسترش يابد) با تمامي روايات، منسجم و هماهنگ است به گونه اي كه مفاد بعضي از روايات به همان مضمون اشاره داشته و مفاد بعضي ديگر هم منافاتي با آن ندارد.
بنابراين مي‏توان گفت كه مضمون روايات ياد شده ، درعصر صدورشان، بيان كننده مصاديقي آشكار براي مضمون آيه بوده اند.
با توجه به نكات ياد شده پي مي‏بريم كه علاوه بر مصداقي كه مفسران در شأن نزول آيه بيان كرده اند و اهل بيت(ع) نيز درمقام بيان شأن نزول از همين مصداق ـ يعني تجاوز به اموال عمومي همانند شتران صدقه(روايت شمارؤ سيزده) و راهزني ـ ياد كرده اند، در روايات، مصاديق يا مفرداتي ديگر افزوده شده است، مانند «السلب في المدن»، «إخافة الناس في الليل»، «اللصّ»و ... و درهمؤ مصاديق افزوده شده، ويژگي تهديد امنيت عمومي وجود دارد.
روايات مورد بحث همچنين قرينه هستند بر اين كه در فعل «يحاربون» ويژگي معنوي يعني «كوشش براي افساد در زمين» به گونه اي كه «محاربه با خدا و رسولش» برآن صدق مي‏كند مراد است نه ويژگي مادي يعني به كارگيري اسلحه.
اين برداشت، زماني درست است كه نگوييم خود آيه به گونه اي در خصوصيت معنوي ظهور دارد كه خصوصيت مادي را نيز شامل مي‏شود؛ چرا كه ممكن است عنوان «محاربه با خدا و رسول» بدين جهت بر «جرم وسعي براي فساد در زمين» صادق باشد كه بفهماند اين جرم از جهت مضمون يا شكل يا حجم بسيار مهم است و استفاده از اسلحه نيز به اعتبار تحريك آميز و خطير بودن سبب صدق اين عنوان برجرم مزبور شده است هرچند اين استفاده اندك و محدود باشد.
با چشم پوشي از اين احتمال يا استظهار ـ اگردر تفسير آيه بين دو احتمال مردد باشيم ـ به قرينؤ روايات، احتمال دوم يعني خصوصيت معنوي، متعين است. اين خصوصيت به اندازه اي مهم و گسترده است كه عنوان «محاربه با خدا و رسول» برآن صدق مي‏كند و به كارگيري اسلحه در موارد سعي براي افساد در زمين، سبب شده است كه جرم مذكور مهم تلقّي شود و به تبع آن به محاربه با خدا و رسول متصف و مصداقي از محارب شمرده شود. اگر اين فرض درست باشد روايات ياد شده شارح و مفسر آيه اند.
چكيدؤ بحث
ممكن است بگوييم: از جمع بين آيه و روايات ياد شده استفاده مي‏شود كه موضوع حكم محارب كسي است كه براي فساد آفريني در زمين به تلاش برخيزد و اين تلاش و كوشش با يك ويژگي و خصوصيتي همراه باشد تا بتوان عنوان «محاربه با خدا و رسولش» را از آن انتزاع كرد؛ مانند خصوصيت به كارگيري اسلحه به قصد افساد يا ترساندن مردم در شب با برداشتن اسلحه يا تهديد امنيت عمومي چون: دزدي، چپاول و غارت اموال، ترساندن رهگذران يا ساير مواردي كه در روايات آمده و عنوان مزبور بر آنها صادق است.
پاورقيها:
1.سورؤ نحل، آيؤ89.
10.تاج العروس، ج1، ص204.
11.همان، ص303.
17.سورؤ توبه، آيؤ107.
13.سورؤ مائده، آيؤ33.
18.سورؤ محمد، آيؤ4.
14.سورؤ بقره، آيؤ278و 279.
16.سورؤ انفال، آيؤ 57 و 58.
15.سورؤ مائده، آيؤ64.
19.سورؤ انفال، آيؤ56.
12.فلاني حرب من است يعني دشمن و محارب من است اگر چه هنوز با او به ستيز عملي برنخاسته است.
27.معجم مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهاني، مادؤ«فسد» به اختصار.
28.تاج العروس، ج2، ص453.
22.مجمع البيان، ج3، ص73؛ الدر المنثور، ج3، ص276؛طبري، ج11، ص19.
24. همان مدارك.
29.معجم مفردات الفاظ القرآن، ج2، ص308.
25.تاج العروس، ج2، ص453«فسد» ضد «صلح» است و فساد يعني گرفتن مال از روي ظلم... «تفاسدوا» يعني قطع رحم كردند.
23.الدرالمنثور، ج1، ص277؛طبري، ج6، ص133.
21.مجمع البيان، ج1، ص392.ظاهرا هردو روايت بيانگر يك قضيه اند و مغايرت آنها تنها در تسميه و اسامي دو طرف رباست و شايد دست‏هاي سياسي شكل اوّل روايت را ترويج كرده اند درحالي كه مقتضاي حال ايجاب مي‏كند كه شكل دوم روايت صحيح باشد؛ زيرا اهل مكه تاجر و سرمايه دار بوده و عباس و وليد و خالد در ربا دادن مشهور بوده اند. بنابراين همان طور كه در مجمع البيان آمده است برداشت دوم درست است. دراين صورت آيؤ ربا به نامبردگان هشدار داده است اگر به حكم شرعي تن ندهند و برگرفتن رباي باقي مانده پاي فشارند پيامبر با استفاده از زور و نيرو آنها را از اين گناه باز خواهد داشت.
26.لسان العرب، ج3، ص335.
20.همان، آيؤ60.
2.سورؤ اسراء، آيؤ12.
36.سورؤ بقره، آيؤ251.
30.سورؤ موءمنون، آيؤ71.
39.سورؤ مائده، آيؤ64.
33.سورؤ نمل، آيؤ34.
38.سورؤ اسراء، آيؤ4.
3.سورؤ انعام، آيؤ114.
34.سورؤ بقره، آيؤ 205.
37.سورؤ انفال، آيؤ73.
35.سورؤ روم، آيؤ41.
32.سورؤ قصص، آيؤ77.
31.سورؤ بقره، آيؤ11.
40.سورؤ انفال، آيؤ73.
47.همان، ح4.
42.سورؤ حج، آيؤ40.
49.همان، ص543، باب7، ح1.
44.وسايل الشيعه، ج18، ص537، باب2 از ابواب حد محارب، حديث1.
43.سورؤ غافر، آيؤ26.
41.سورؤ بقره، آيؤ251.
46.همان، ح3.
48.همان، ص538، باب3، ح1.
45.همان، ح2.
4.كافي، ج1، ص95، حديث1.
5.همان، ح4.
55.همان، ص536، ح11.
51.همان، ص532، باب1، ح1.
53.همان، ح5.
59.سورؤ مائده، آيؤ33.
50.همان، ح2.
54.همان، ص535، ح8.
52.همان، ص534، باب1، ح4.
57.سورؤ مائده، آيؤ38.
58.سورؤ نور، آيؤ2.
56.همان، ص535، ح7.
61.عجيب و درخور توجه است كه در كتاب‏هاي عامّه روايتي در بارؤ اين موضوع وارد نشده است به جز مطالبي كه در تفسير آيؤ كريمه نقل كرده اند. از اين جا جايگاه روايات رسيده از اهل بيت(ع) درمقايسه با روايات وارده دركتب عامه مشخص مي‏شود و بين آنها فرق بسيار است.
6.وسائل الشيعه، ج17، ص581، ح1.
60.وسايل الشيعه، ج11، ص93، ح10.
7.كليني در فروع كافي ، شيخ درتهذيب و صدوق دركتاب فقيه اين صحيحه را نقل كرده و برقي نيز در محاسن خود به طريقي ديگر آن را ذكر كرده است.ر.ك: وسايل الشيعه، ج18، ص309، باب2 از ابواب مقدمات حدود، ح1.
8.وسائل الشيعه، ج18، باب2 از ابواب مقدمات حدود، ح2.
9.سورؤ مائده، آيؤ33.

 

آخرین به روز رسانی در دوشنبه ۰۹ اسفند ۱۳۸۹ ساعت ۱۵:۱۰
 

كليه حقوق اين سايت متعلق به انجمن علمی و پژوهشی فقه قضایی است و نقل مطالب بدون ذكر منبع غير مجاز مي باشد
مسؤولیت مقالات به عهده نویسنده بوده، درج مقاله به منزله تایید آن نیست
Template name : Alqaza / Template designed by www.muhammadi.org

SMZmuhammadi July 2010